ابلیس
part 142
سرگیجه شدید داشت و هر آن ممکن بود بیوفته اما باید یه جوری فرار میکرد
بعد از خوردن اون سینی رنگین هر چی که خورده بود رو بالا آورد...آشپز مزخرفی بود و این غذا حال بهم زن ترین غذایی بود که تاحالا خورده بود برای همین براش از بیرون سفارش غذا دادن و بعد از خوردن اون غذا تونسته بود یکم سرحال بشه!
سمت پنجره رفت و با دیدن نرده ها لعنتی فرستاد
+ تا کی باید زندانی بمونم!
در اتاق باز شد و مردی زیبا وارد اتاق شد و چویا اخم پررنگی بین ابرو هاش نشست
" چه بانوی زیبایی...از دیدار با شما خوشبختم "
چویا سکوت رو ترجیح داد و مرد سمتش اومد که چویا عقب رفت
" هی نترس...از من نترس "
تا اون لحظه هیچ حرفی از چویا نشنیده بود و اون لبخند مزخرف روی لب هاش خود نمایی میکرد
" من کریسم...تو نمیخوای با من حرف بزنی خانوم کوچولو؟ "
.......................................................
اکیو آهی کشید و خیلی جلوی خودش رو گرفته بود تا این بچه رو از پنجره پرت نکنه...
" ائویی چان لطفا آروم باش "
این بچه دست از گریه کردن بر نمیداشت و الان هم دازای اون اطراف حضور نداشت و این بچه آروم نمیگرفت
توی مبل نشوندش و اسباب بازی ای صدا دار رو جلوش تکون داد اما قیافه ای پوکر به خودش گرفته بود که ائویی از اینطور آدما خیلی خوشش میومد
" بس کن دیگه...سر به نیستت کنم اونوقت اون بابای قاتلت میوفته به جونم "
در باز شد و دازای وارد اتاق هتل شد
" اتفاقی افتاده رئیس؟ "
_ ائویی رو بسپار به اکوتاگوا تو با من میای
" ک...کجا "
" حرف اضافه ای نمیخوام بشنوم "
ائویی با دیدن دازای از اکیو کمک گرفت و از مبل پایین اومد و چهار دست پا سمت ناپدریش تند تند رفت که دازای لبخندی بهش زد و روی یه زانوش نشست و از زیر بغل دختر گرفتو بلندش کرد
_ دختره ی مزاحم
ائویی خندید و دست پاشو تکون داد...از این خوشحال بود که نبود چویا رو حس نمیکنه...
گونه اش رو بوسید و ائویی خودکار سرشو به سینه دازای چسبوند و انگار که میخواد از اکیو فرار کنه لباس دازای رو تو مشتش گرفت
_ چیشده؟
از اکیو پرسید و دستشو رو موهای کم پشت دختر کشید...موهای بورش کم کم داشتن بلند میشدن و اونقدر لطیف بود که دازای همیشه دوست داشت موهای دختر کوچولو رو لمس کنه
اولش فکر میکرد رنگ مو هاشم مثل خودش میشه اما اشتباه فکر میکرد...موهای قهویی خیلی خیلی روشنی داشت
_ اکیو؟ رفتار درستی با ائویی نداشتی؟؟
انگار دازای منتظر یه حرکت نامناسب بود تا بلایی سر اکیو بیاره اما اکیو خونسرد پاسخ داد
" نه من کاری باهاشون نکردم...فقط از من انگار خوشش نمیاد "
_ ائویی بهتره بری پیش عمو باشه دخترم؟
خودشم با کلمه دخترم تعجب کرد...
_ ا..ائویی رو ببر پیش اکوتاگوا
اکیو دخترو در آغوش گرفت و به سمت خروجی هتل رفت و دازای دستشو وارد موهاش کرد ولی بعد خندید
_ دخترم؟!
موهاشو بهم ریخت و خنده اش رو خورد
_ نه ائویی دختر من نیست...اون یه غریبه مزاحمه که فقط وقت چویا رو پر میکنه...
فریادی از سردرگمی اش کشید و به سمت در رفت.
......................
با اکیو داشت ردیابی میکرد که خود اکیو برای لحظه ای اخم کرد و دازای کلافه گفت
_ چویا کجاست؟
اکیو جا خورد اما زود خودشو جمع کرد که از چشم دازای دور نموند
" نمیدونم "
_ میدونی...بگو اون کجاست؟
" رئیس من اطلاعی ندارم ولی تموم تلاش... "
از یقه اش گرفت و بلندش کرد
_ گفتم...چویا...کجاست؟ نگی همینجا دفنت میکنم نقش بازی کردن بسه تو خیلی وقته لو رفتی اما چون طرف مدیری باید ازت استفاده میکردم...هدف مدیر چیه چرا داره این کارو میکنه؟ تو با این سطح باید از همه چی باخبر باشی
" ن...نمیدونم "
محکم روی زمین پرتش کرد و اسلحه اش رو سمت آسمون گرفت
_ یا میگی یا به همونایی که اونجان میگم که تو بهشون خیانت کردیو خیلی راحت دخلتونو میارن
اکیو سریع گفت
" لطفا...د...دازای ساما "
_ با سه شمارش...
" میگم میگم هدف مدیر تویی...چویا سان پیش مدیره و اونا میخوان چویا سان رو عروس یه فردی به اسم کریس کنن...کریس پسر مدیره "
_ مدیر مگه...پ...پسر داره؟
" بله مدیر پسری به اسم کریس داره که بیست شش سال سن داره "
_ پنج سال از من بزرگتره...مدیر....وای مدیر نه...اونا کجان؟
" اونا توی عمارت دور از شهر زندگی میکنن "
دارای بدون توجه به اکیو سریع سمت ماشین دوید و پاشو روی پدال گاز فشرد
_ اجازه نمیدم چویای منو عروس اون حرو&مزاده کنی!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
سرگیجه شدید داشت و هر آن ممکن بود بیوفته اما باید یه جوری فرار میکرد
بعد از خوردن اون سینی رنگین هر چی که خورده بود رو بالا آورد...آشپز مزخرفی بود و این غذا حال بهم زن ترین غذایی بود که تاحالا خورده بود برای همین براش از بیرون سفارش غذا دادن و بعد از خوردن اون غذا تونسته بود یکم سرحال بشه!
سمت پنجره رفت و با دیدن نرده ها لعنتی فرستاد
+ تا کی باید زندانی بمونم!
در اتاق باز شد و مردی زیبا وارد اتاق شد و چویا اخم پررنگی بین ابرو هاش نشست
" چه بانوی زیبایی...از دیدار با شما خوشبختم "
چویا سکوت رو ترجیح داد و مرد سمتش اومد که چویا عقب رفت
" هی نترس...از من نترس "
تا اون لحظه هیچ حرفی از چویا نشنیده بود و اون لبخند مزخرف روی لب هاش خود نمایی میکرد
" من کریسم...تو نمیخوای با من حرف بزنی خانوم کوچولو؟ "
.......................................................
اکیو آهی کشید و خیلی جلوی خودش رو گرفته بود تا این بچه رو از پنجره پرت نکنه...
" ائویی چان لطفا آروم باش "
این بچه دست از گریه کردن بر نمیداشت و الان هم دازای اون اطراف حضور نداشت و این بچه آروم نمیگرفت
توی مبل نشوندش و اسباب بازی ای صدا دار رو جلوش تکون داد اما قیافه ای پوکر به خودش گرفته بود که ائویی از اینطور آدما خیلی خوشش میومد
" بس کن دیگه...سر به نیستت کنم اونوقت اون بابای قاتلت میوفته به جونم "
در باز شد و دازای وارد اتاق هتل شد
" اتفاقی افتاده رئیس؟ "
_ ائویی رو بسپار به اکوتاگوا تو با من میای
" ک...کجا "
" حرف اضافه ای نمیخوام بشنوم "
ائویی با دیدن دازای از اکیو کمک گرفت و از مبل پایین اومد و چهار دست پا سمت ناپدریش تند تند رفت که دازای لبخندی بهش زد و روی یه زانوش نشست و از زیر بغل دختر گرفتو بلندش کرد
_ دختره ی مزاحم
ائویی خندید و دست پاشو تکون داد...از این خوشحال بود که نبود چویا رو حس نمیکنه...
گونه اش رو بوسید و ائویی خودکار سرشو به سینه دازای چسبوند و انگار که میخواد از اکیو فرار کنه لباس دازای رو تو مشتش گرفت
_ چیشده؟
از اکیو پرسید و دستشو رو موهای کم پشت دختر کشید...موهای بورش کم کم داشتن بلند میشدن و اونقدر لطیف بود که دازای همیشه دوست داشت موهای دختر کوچولو رو لمس کنه
اولش فکر میکرد رنگ مو هاشم مثل خودش میشه اما اشتباه فکر میکرد...موهای قهویی خیلی خیلی روشنی داشت
_ اکیو؟ رفتار درستی با ائویی نداشتی؟؟
انگار دازای منتظر یه حرکت نامناسب بود تا بلایی سر اکیو بیاره اما اکیو خونسرد پاسخ داد
" نه من کاری باهاشون نکردم...فقط از من انگار خوشش نمیاد "
_ ائویی بهتره بری پیش عمو باشه دخترم؟
خودشم با کلمه دخترم تعجب کرد...
_ ا..ائویی رو ببر پیش اکوتاگوا
اکیو دخترو در آغوش گرفت و به سمت خروجی هتل رفت و دازای دستشو وارد موهاش کرد ولی بعد خندید
_ دخترم؟!
موهاشو بهم ریخت و خنده اش رو خورد
_ نه ائویی دختر من نیست...اون یه غریبه مزاحمه که فقط وقت چویا رو پر میکنه...
فریادی از سردرگمی اش کشید و به سمت در رفت.
......................
با اکیو داشت ردیابی میکرد که خود اکیو برای لحظه ای اخم کرد و دازای کلافه گفت
_ چویا کجاست؟
اکیو جا خورد اما زود خودشو جمع کرد که از چشم دازای دور نموند
" نمیدونم "
_ میدونی...بگو اون کجاست؟
" رئیس من اطلاعی ندارم ولی تموم تلاش... "
از یقه اش گرفت و بلندش کرد
_ گفتم...چویا...کجاست؟ نگی همینجا دفنت میکنم نقش بازی کردن بسه تو خیلی وقته لو رفتی اما چون طرف مدیری باید ازت استفاده میکردم...هدف مدیر چیه چرا داره این کارو میکنه؟ تو با این سطح باید از همه چی باخبر باشی
" ن...نمیدونم "
محکم روی زمین پرتش کرد و اسلحه اش رو سمت آسمون گرفت
_ یا میگی یا به همونایی که اونجان میگم که تو بهشون خیانت کردیو خیلی راحت دخلتونو میارن
اکیو سریع گفت
" لطفا...د...دازای ساما "
_ با سه شمارش...
" میگم میگم هدف مدیر تویی...چویا سان پیش مدیره و اونا میخوان چویا سان رو عروس یه فردی به اسم کریس کنن...کریس پسر مدیره "
_ مدیر مگه...پ...پسر داره؟
" بله مدیر پسری به اسم کریس داره که بیست شش سال سن داره "
_ پنج سال از من بزرگتره...مدیر....وای مدیر نه...اونا کجان؟
" اونا توی عمارت دور از شهر زندگی میکنن "
دارای بدون توجه به اکیو سریع سمت ماشین دوید و پاشو روی پدال گاز فشرد
_ اجازه نمیدم چویای منو عروس اون حرو&مزاده کنی!
_______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط